X
تبلیغات
بازی تراوین







پائیز برگ ریزان

دلتنگی

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

 

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

 

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

 

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

 

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

 

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

 

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

 

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

 

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

 

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

 

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

 

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

 

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

 

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

 

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

 

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

 

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

 

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

 

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

 

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

 

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

 

دلم برای کسی تنگ است

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 10:40 ق.ظ توسط آزاده | 2 نظر

زنی را می شناسم من


زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟ زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد زنی را با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که بسه زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد نمی دانم؟ شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1388ساعت 04:33 ب.ظ توسط آزاده | 10 نظر
1 2 3 4 5 ... 28 >>