X
تبلیغات
نماشا
رایتل







پائیز برگ ریزان

غم دلم را دید

غم درونم را دید و نگرانی درونم را دریافت.دید که چطور جان من در تب و عطش می سوزد

می دانست که درد و درمان من هر دو از اوست،با این همه اینقدر نگریست تا دلم پیش چشم او

افسرد. نه به ناله های دلم گوش داد و نه به تیرهایی که به او نشسته بود نگریست.

همچون گوری خاموش و چون برجی بی حرکت بود. به روحم نگریستم و دریافتم که روبه جانب

سنگ خارایی برده ام.از کسی مدد خواسته بودم که مددکار نبود.جایی عشق را جسته بودم که کسی

از آن خبر نداشت.

همچون بت پرستان،در برابر بتی سنگی زانو زده بودم.اما هر چه خود را می دریدم و خون دل

می ریختم سود نداشت،چون آن خدا که از سنگ خارا بود درد دلم را  دریافت.

در پشیمانی تیره بر خاستم وخود را در شرمی تیره تر فرو رفته دیدم.

خودم را محکوم کردم و از همه دوری گرفتم و چنان به عزلت و تنهایی پناه بردم که هیچ کس

را به آن راهی نبود،چرا که امید داشتم در آخر گمگشتگی،فراموشی را بیابم.

 

+ نوشته شده در جمعه 30 دی‌ماه سال 1384ساعت 11:00 ب.ظ توسط آزاده | 131 نظر