قلب من
مشتاق رسیدن به کدام ساحلی؟

آن ساحل بیکرانه در درون توست
آب کدام چشمه را می جویی تا عطشت را فرو نشاند
آبهای بهشتی در درون توست
قوی باش
بی باک
و خاموش
به درون خود بنگر بی گمان او را خواهی یافت...
![]() |
![]() |
![]() |
قلب من
مشتاق رسیدن به کدام ساحلی؟

آن ساحل بیکرانه در درون توست
آب کدام چشمه را می جویی تا عطشت را فرو نشاند
آبهای بهشتی در درون توست
قوی باش
بی باک
و خاموش
به درون خود بنگر بی گمان او را خواهی یافت...
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که درانجا که تویی
برنیاید دگر اواز زمن
ماهم این رسم کهن بسپاریم به یاد
هرچه میل دل دوست بپذیریم زجان
هرچه جز میل دل اوست بسپاریم به یاد
اه باز این دل سرگشته من
یاد آنقصه شیرین افتاد
بیستون بود تمنای دو ذست
ازمون بود تمنای دو عشق
(البته فرهاد اگر در عصر ما اید برون از قصه ها بی شک به جای صخره ها تیشه سر لیل زند)
در زمانی که چو کبک خنده میزد شیرین
تیشه میزد فرهاد
نتوان افتاد به جانبازی شیرین
نتوان افتاد ز بیدادی فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد براوردن میل دل دوست
خواه با شاه در افتادن گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز این قصه شیرین کجاست
وه که بی نهایت زیباست
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرن من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم اتش به سر میرود
همی گفت هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو را اتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
بوستان سعدی
شنیدم که پروانه با بلبلی
که میکرد از عشق گل ، غلغلی
همی گفت که این بانگ فریاد چیست
ز بیداد معشوقه، این داد چیست
ز من عاشقی باید اموختن
که هرگز نمینالم از سوختن
چو بلبل شنید ،این بنالید زار
که من تیره روزم تویی بختیار
تو را بخت یارست دولت رهی
که در پای معشوقه ، جان میدهی
به روز من حال من کس مباد
که یارم رود پیش چشمم به باد
بباید بر ان زنده بگریستن
که بی یار خود بایدش زیستن
سلمان ساوجی